درود و افرین باد بر یاران ایران زمین
اگر روزی از من بپرسند زیباترین کتابی که تا کنون خوانده اید چیست؟ بی درنگ خواهم گفت: "چنین گفت زرتشت" اثری از فرزانه ی بزرگ نیچه
این سخن را در حالی می گویم که تنها 10 رویه (صفحه) از انرا خوانده ام و شاید همه ی انرا هم نفهمیده باشم اما جمله هایی که در همان 10 رویه ی اغازین خواندم و فهمیدم، انقدر گرانمایه و پر اندیشه بود که گویی ده ها کتاب خوانده ام؛ بدین سبب که این کتاب، کتاب زندگانی من است؛ انگار که نیچه کتاب درون مرا نوشته است. من دراین کتاب نه تنها رد پایی از اندیشه های خود را جستم بلکه مانند ایینه ای من را به خودم نمایاند.
چنین گفت زرتشت کتابی بسیار رمز گرا و راز گونه است که نیچه تمام اندیشه های خود را بر زبان زرتشت می اورد و در پی انست که همانندی های خود را با زرتشت به شیوه ای راز گونه بزبان اورد. شاید اگرکه بگوییم چنین گفتند زرتشت و نیچه پر بیراه نگفته ایم، زیرا این برداشت نیچه از اندیشه های زرتشت است و برداشت های متفاوتی از هر پدیده وجود دارد.
نخستین جمله ی این کتاب که مرا در جایم میخکوب کرد و مرا به فکر فرو برد در پایان بخش 2 است؛ زمانیکه زرتشت پس از ده سال زندگی در طبیعت و بدور از ادمیان، در سن چهل سالگی قصد دارد به میان ادمیان برود و انها را هدیه ای از اندیشه های خود ارمغان اورد به پیری که 10 سال پیش در همان جنگل دیده بود و او نیز به جنگل، دور از ادمیان پناه برده بود _با این تفاوت که او از ادمی خسته شده بود و به نوعی روی به درویشی اورده بود برای ادامه ی زندگی، نه مانند زرتشت که برای اندیشیدن و پی بردن به چراهای فراوان خود به طبیعت روی اورده بود_ روبرو شد. باری پس از انکه پیر تلاش بسیار می کند تا زرتشت را از رفتن به میان ادمیان باز دارد و زرتشت از او می پرسد که پیر قدیس در جنگل چه می کند؟ و او در پاسخ می گوید: «سرود می سرایم و می خوانم و با سرودن می خندم و می گریم و زمزمه می کنم؛ اینگونه خدای خود را نیایش می کنم.» سپس زرتشت که ادامه ی بحث با پیر را بیهوده می بیند براه خود ادامه داده و در دل می گوید: چه بسا این قدیس پیر در جنگل اش هنوز چیزی از ان نشنیده باشد که خدا مرده است!
اری من هم نخستین باری که این جمله را خواندم بسیار جا خوردم و انرا یک کفر بزرگ شمردم و حتی از خواندن ان جمله هم احساس گناه می کردم. اما دیگر بی فایده بود، زیرا ان جمله کار خود را کرده بود. دیگر حرمت خدا نزد من شکسته شده بود و من بسان قاتلی که ادمی را کشته باشد برایم کشتن ادمیان دیگر اسان می نمود. پس با خود اندیشیدم که مبادا خدا مرده باشد ما بی خبر باشیم!! از خود پرسیدم که این خدا کیست و من از ان چه می دانم؟ بی گمان شما هم این خدا را میشناسید؛ خدایی که ازلی و ابدی، یگانه، بی نیاز، افریننده ی همه ی کاینات، بخشنده، عادل و..... است. خدایی که بخشی از او در وجود ما به امانت گذاشته شده و پس از مرگ از ما باز پس گرفته می شود؛ خدایی که ما نمی بینیم اما هست و باید او را پرستید. برایم جالب بود خدایی که ازلی و ابدی است اما ما نیستیم، مگر نه اینکه بخشی از خدا در وجود ماست؟ چگونه خدایی که خود ابدی است سخن از مرگ و پایان میزند؟ مگر می شود خدایی یگانه و یکتا باشد در حالیکه فرستاده اش گاهی از او نیز بالا می زند و مردم به خدایشان دستور می دهند که بر فرستاده ات درود بفرست؟ اگر خدا بی نیاز است پس چرا ما باید برایش نماز بخوانیم و قربانی کنیم؟ یعنی او بدون قربانی و سپاسگزاری نمی تواند باز ببخشد؟ پس چگونه است که او را بخشنده می دانیم؟ من از بچگی به یاد دارم این سخن زیبا را که "زمانی که می بخشی و خوبی میکنی انتظار خوبی و تشکر نداشته باش" ، پس چگونه است که من می توانم ببخشم اما خدا نمی تواند!!!!!!!؟؟ خدایی که بخشنده است و گناهان فردی را می بخشد پس چگونه عادلی است که تفاوتی میان گناهکار و بی گناه قایل نمی شود؟ اصلا می توان او را خدا نامید، اویی که می گوید اگر گناه کنی مجازات می شوی اما سپس می بخشد و به گفته ی خود عمل نمی کند؟ براستی اگر او افریننده ی همه ی کاینات باشد پس بدی های کاینات هم از اوست، ایا سزاوار است که چنین موجودی را خدا نامید؟ ایا انهایی که این اسامی و صفت ها را به خدا نسبت داده می خواسته اند او را بالا ببرند و بزرگی او را توصیف کنند یا اینکه با این پاچه خواری ها پولی به جیب زده و برایشان هم مهم نبوده که خدا را تحقیر کنند؟ ایا دیگر از این خدایی که می گویند خسته نشده اید؟ فکر نمی کنید زمان ان رسیده باشد که بدنبال خدای واقعی باشیم و دست از این سطحی نگری ها برداریم؟ به نظر شما این همه توهین به خدا بس نیست؟
ادامه دارد.........
۱۳۸۷ آذر ۲۳, شنبه
سر اغازی دوباره
درود بی کران من بر شما دوستان و یاران ارجمند
از اینکه تا این زمان مرا یاری کرده اید و پیگیر نوشته های من بوده اید و با پیام های خود مرا راه نموده اید، بسیار سپاسگزارم. سخن پیرامون چگونگی و چرایی جابجایی ادرس تارنگار بسیار است که در کاسه ی صبر نوشتن من و خواندن شما نمی گنجد؛ تنها به همین نکته بسنده می کنم که تغییر یافتن سرور میهن بلاگ از .com به .ir به مذاق اینجانب چندان خوش نیامد و از اینرو بود که دنبال سروری نا ایرانی و با امکانات بیشتر می گشتم که با blogspot اشنا شدم و انرا از همه ی جهات برای بیان انچه در سر دارم مناسب دیدم.
تلاش من بر اینست که در تارنگار جدید نوشته هایی بیشتر و البته پربارتر فرا روی شما دوستداران فرهنگ و اندیشه ی ایرانی قرار دهم. همچنین خواهم کوشید که پاسخگوی تمام پرسش های شما در اندازه ی توانم باشم.
با ارزوی دلی خوش و ذهنی اسوده
از اینکه تا این زمان مرا یاری کرده اید و پیگیر نوشته های من بوده اید و با پیام های خود مرا راه نموده اید، بسیار سپاسگزارم. سخن پیرامون چگونگی و چرایی جابجایی ادرس تارنگار بسیار است که در کاسه ی صبر نوشتن من و خواندن شما نمی گنجد؛ تنها به همین نکته بسنده می کنم که تغییر یافتن سرور میهن بلاگ از .com به .ir به مذاق اینجانب چندان خوش نیامد و از اینرو بود که دنبال سروری نا ایرانی و با امکانات بیشتر می گشتم که با blogspot اشنا شدم و انرا از همه ی جهات برای بیان انچه در سر دارم مناسب دیدم.
تلاش من بر اینست که در تارنگار جدید نوشته هایی بیشتر و البته پربارتر فرا روی شما دوستداران فرهنگ و اندیشه ی ایرانی قرار دهم. همچنین خواهم کوشید که پاسخگوی تمام پرسش های شما در اندازه ی توانم باشم.
با ارزوی دلی خوش و ذهنی اسوده
اشتراک در:
پستها (Atom)